جای آن استکه بالد گهر شان صدف
بحر در قطرگی اینجا شده مهمان صدف
۱عزلت از حادثهٔ دهر برون تاختن است
موج دریا نشود دست و گریبان صدف
۲نیست در عالم بیمطلبی اسباب دویی
دل صافیست همان دیدهٔ حیران صدف
۳ظرف بیتابی یک قطره ندارد این بحر
موجگوهر شو و میتاز به میدان صدف
۴جهد افسوس طلب آبلهواری دارد
سودن دستگهر ریخت به دامان صدف
۵قسمتت گر دم آبیست غنیمت میدان
بحر بیجا نشکستهست لب نان صدف
۶بر یتیمان چقدر سایهفکن خواهد بود
به دو دیوار نگونخانهٔ ویران صدف
۷صحبت مردهدلان سخت سرایت دارد
آبگوهر همه وقت است به زندان صدف
۸زلهٔ مائدهٔ حرص نیندوختهایم
استخوان خشکی مغز است در انبان صدف
۹جوش یاسیست بهار طرب ما بیدل
میدمد چشم پر آب از لب خندان صدف
۱۰