مغز شد در سر پر شور من از سودا خشک
باده چون آبگهرگشت درین مینا خشک
۱تشنهلب بس که دویدم به بیابان جنون
گشت چون ریگ روان آبلهام در پا خشک
۲کام امید چسان جام تسلیگیرد
کهکرم تشنه سوال است و زبان ما خشک
۳به تغافل ز هوس یک مژه دامن چیدن
برد چون پرتو خورشیدم ازین دریا خشک
۴اشک شمعیم که از خجلت بیتاثیری
میشود قطرهٔ ما تا به چکیدنها خشک
۵گرم جوشست نفس ساغر شوقی دریاب
نشئه مفتست مبادا شود این صهبا خشک
۶منع آشوب هوسها نشود عزلت ما
سعی افسردن گوهر نکند دریا خشک
۷تشنهکامی گل بیصرفگیی اسرار است
تا خموش است نگردد جگر مینا خشک
۸نم اشکی نچکید ازمژه ی غفلت ما
خون یاقوت شد آخر به رگ خارا خشک
۹اشک مجنون چقدر خوش قلم تردستیست
سطری از جاده ندیدیم درین صحرا خشک
۱۰نیست غیر از عرق شرم شفاعتگر ما
یارب این چشمهٔ رحمت نکنی فردا خشک
۱۱حیرت از ما نبرد هول قیامت بیدل
آب آیینه نسازد اثر گرما خشک
۱۲