این دم از شرم طلب نیست زبان ما خشک
با صدف بود لبی در جگر دریا خشک
۱اشکگو دردسر تربیت ما نکشد
از ازل چون مژه کردند بهار ما خشک
۲کار مقصدطلبی سخت کشاکش دارد
آرزو تشنه لب و وادی استغناخشک
۳واصل منزل مقصود شدن آسان نیست
تا به دریا برسد سیل شود صدجا خشک
۴پی رشحکرم آب رخ امید مریز
ابر چون جوش غبار است درین صحرا خشک
۵سعی مژگان چقدر نمیشد از دیدهٔ ما
کوشش ابر محالستکند دربا خشک
۶ای خوش آن بحر سرشتی که بود در طلبش
سینه لبریزگداز جگر و لبها خشک
۷لال مانده است زبانم به جواب ناصح
همچو برگی که شود از اثر سرما خشک
۸زاهدا ساغر می کوثر شادابیهاست
چون عصا چند توان بود ز سر تا پا خشک
۹عشق بی رنگ از این وسوسهها مستغنی است
دامن ما و تو آلوده بر آید یا خشک
۱۰بگذر از حاصل امکان که درین مزرع وهم
سبزهها ریخته تا بال و پر عنقا خشک
۱۱هم چو نظاره که از دیدهٔ تر میگذرد
درگذشتیم ز آلودگی دنیا خشک
۱۲حق شمشیر تو ساقط نشود از سرما
پیش خورشید نگردد عرق سیما خشک
۱۳بیدل از دیده حیران غم اشکی خونکرد
خشکی شیشه مبادا کندم صهبا خشک
۱۴