نشد از حسرت داغت جگرم تنها خشک
لاله را نیز دماغیست درین سودا خشک
۱منت چشمهٔ خضر آینهپردازیتریست
دم شمشیرتو یارب نشود با ما خشک
۲برق حسن تو در ابروی اشارت دارد
خم موجیکهکند خون دل دریا خشک
۳در تماشاکدهٔ جلوه که چشمش مرساد
موج آیینه زند هرکه شود برجا خشک
۴چون حیا آب رخ گوهر ما وقفتریست
عرقی چند مبادا شود از سیما خشک
۵زین بضاعت نتوان دیگ فضولی پختن
تا رسد نان به تری میشود آب ما خشک
۶وقت آن شدکه ز بی آبی ابر احسان
برگ گل روید ازین باغ چو نقش پا خشک
۷بسکه افسردگی افسون تحیر دارد
سیل چون جاده فتاده است درین صحرا خشک
۸ترک اسباب لب شکوهٔ نایابی دوخت
کرد افشاندن این گرد جراحتها خشک
۹ماند از حیرت رفتار بلاانگیزت
ناله در سینهٔ بیدل چو رگ خارا خشک
۱۰