کو شعلهٔ دردیکه به ذوق اثر داغ
خاکستر من سرمه کشد در نظر داغ
۱افسردگی از طینت من رنگ نگیرد
چونکاغذ آتش زدهام بال و پر داغ
۲غمخواری ما سوخته جانان چه خیالست
جز شعله نسوزد جگر کس به سر داغ
۳هر چند ندارد ره ما منزل تحقیق
چون شمع روانیم همان بر اثر داغ
۴از اهل هوس جرأت عشاق محالست
زبن بیجگری چند نجویی جگر داغ
۵هر لخت دل آیینهٔ برقیست جهانسوز
خورشیدکشیده است جنونم به بر داغ
۶هر چند جهان خندهٔ یک لالهستانست
کو دل که برد رنگ قبول از نظر داغ
۷مهتاب شبستان خیالم بر رویی است
آن بهکهگل پنبهگذارم به سر داغ
۸با عجز بسازیدکه صد شعله درین دیر
شمشیر شکستهست به زیر سپر داغ
۹ما را به بلای سیهیکرد مقابل
یاربکه بسوزد کف آیینهگر داغ
۱۰بیدل ز دلم طاقت پرواز ندارد
هر چند به صد شعله برد بال و پر داغ
۱۱