ای خانهٔ آیینه ز دیدار تو پرگل
خون در دل ما چند کند رنگ تغافل
۱امروز سواد خط آن لعل که دارد
عینک ز حبابست به چشم قدح مل
۲بر دامن پاکت اثری نیست ز خونم
شبنم ته دندان نگرفتهست لب گل
۳عمریست که گمگشت در این قلزم نیرنگ
از موج و حباب انجمن دور و تسلسل
۴در عشق جنونخیز پرافشانی کاهیست
گر کوه شود پای به دامان تغافل
۵هرحلقه ازین سلسله صد فتنه جنون است
غافل نروی در خم آن طرّه و کاکل
۶از طینت امواج تردد نتوان برد
تا هست نفس فکر محالیست توکل
۷هم نسبتی عجز تظلمکدهٔ ماست
مشکل که خم شیشه برد صرفه ز قلقل
۸پرواز عروج اثر درد ندارد
بر ناله ببندید برات پر بلبل
۹همت هوس ترک علایق نپسندد
این جلوه از آنجاست که او زد به تغافل
۱۰بیدل همهجا آینهٔ صورت عجزیم
نقش قدمی را چه عروج و چه تنزل
۱۱