تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل
خون دو جهان ریخت به دامان تغافل
۱بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز
گل کرده تبسم ز نمکدان تغافل
۲آنجا که تماشای تو منظور نظرهاست
چندین مژه چاکست گریبان تغافل
۳برگیست لبت از چمنستان تبسم
موجیست نگاه تو ز عمان تغافل
۴گیسوی تو مدّ الف آیت خوبی
ابروی تو بسمالله دیوان تغافل
۵امید به راه تو زمینگیر خیالیست
شاید نگهی واکشد از شان تغافل
۶چشم تو به این مستی و پیمان شکنیها
نشکست چرا ساغر پیمان تغافل
۷فردا که به قاتل گرود خون شهیدان
دست من خون گشته و دامان تغافل
۸صد صبح نمک بر جگر خستهٔ ما بست
آن غنچهٔ نشکفته نمکدان تغافل
۹در عشق تو دیگر به چه امید توان زیست
ای آینهٔ لطف تو برهان تغافل
۱۰عمریست که دل تشنه لب دور نگاهیست
یارب که بگردد سر مژگان تغافل
۱۱بیدل شرری گشت و به دامان نگه ریخت
گردی که نکردیم به میدان تغافل
۱۲