خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
آفاق نوشتم به یک انشای تغافل
۱مشکل که توان برد به افسون تماشا
آسودگی از بادیه پیمای تغافل
۲هنگامهٔ آشوب جهان گوشهٔ آب است
پیدا کنی از عبرت اگر جای تغافل
۳درکارگه هستی موهوم ندیدیم
نقشیکه توان بست به دیبای تغافل
۴در عشق ننالیکه اسیران نفروشند
صبری که ز کف رفت به یغمای تغافل
۵گر بحر نقاب افکند از چهره وصالست
لطفست همان اسم معمای تغافل
۶فریاد که تمکین غرور تو ندارد
سنگیکه خورد بر سر مینای تغافل
۷آن سرمه که درگوشهٔ چشم تو مقیم است
دنباله دواندهست به پهنای تغافل
۸از ساغر چشمت چقدر سحر فروش است
کیفیت نظّاره سراپای تغافل
۹خوبان همه تن شوخی انداز نگاهند
بیدل تو نهای محرم ایمای تغافل
۱۰