ای جوش بهارت چمنآرای تغافل
چون چشم تو سر تا قدمت جای تغافل
۱عمریست که آوارهٔ امید نگاهیم
ازگوشهٔ چشم تو به صحرای تغافل
۲از شور دل خسته چه مینا که نچیدهست
ابروی تو بر طاق معلای تغافل
۳ازنقطهٔخالیکهبرآنگوشهٔابروست
مهری زدهای بر لب گویای تغافل
۴سربازی عشاق به بزم تو تماشاست
هرچند نباشد به میان پای تغافل
۵کو هوش ادا فهمی نازی که توان خواند
سطر نگه از صفحهٔ سیمای تغافل
۶هرچند نگاه تو حیات دو جهان است
منکشتهٔ تمکینم و رسوای تغافل
۷فریاد که از لعل تو حرفی نشنیدیم
موجی نزد این گوهر دریای تغافل
۸دلها به تپش خون شد و ناز تو همان است
مپسند به این حوصله مینای تغافل
۹از حسن در این بزم امید نگهی نیست
ای آینه خون شو به تماشای تغافل
۱۰بیدل نکشیدیم زکس جام مدارا
مردیم به مخموری صهبای تغافل
۱۱