میآید از دشت جنون گردم بیابان در بغل
توفان وحشت در قدم فوج غزالان در بغل
۱سودایی داغ تو را از شام نومیدی چه غم
پروانهٔ بزم وفا دارد چراغان در بغل
۲از وحشت این تنگنا هرکس به رنگی میرود
دریا و بیتابی به کف صحرا و دامان در بغل
۳از چشم خویش ایمن نیام کاین قطرهٔ دریانسب
دارد به وضع شبنمی صد رنگ توفان در بغل
۴رسوای آفاقم چو صبح از شوخی داغ جنون
چون آفتاب آیینهای پوشید نتوان در بغل
۵گرید به حال آگهی کز غفلت نامحرمی
چون چشم اعمی کردهام آیینه پنهان در بغل
۶خاک من بنیاد سر در حسرت چاک جگر
وقتاست چون گرد سحر خیزد گریبان در بغل
۷کام دل حسرت گدا حاصل نشد از ما سوی
عمریست میخواهد تو را این خانه ویران در بغل
۸ای کارگاه وهم و ظن نشکافتی رمز سخن
اینجا ندارد پیرهن جز شخص عریان در بغل
۹دکان غفلت وا مکن با زندگی سودا مکن
خود را عبث رسوا مکن زین سود نقصان در بغل
۱۰بیدل ندارد بزم ما از دستگاه عافیت
چشمی که گیرد یک دمش چون شمع مژگان در بغل
۱۱