گاه خرد جوهرم، گاه جنون خودم
انجمن جلوهٔ بوقلمون خودم
۱صبح بهار دلم لیک ز کمفرصتی
تا نفسی گل کند گرد برون خودم
۲شور چمن دادهام کوچهٔ زنجیر را
تا به بهار جنون راهنمون خودم
۳صید بتان کردهام از نگه حیرتی
زین عمل آیینهسان داغ فسون خودم
۴تنگی آغوش دل سوخت پر افشانیام
الفت این آشیان کرد زبون خودم
۵گر نبود زندگی رنج هوسها کراست
در خور آب بقا تشنهٔ خون خودم
۶تالب جرات نفس مایل اظهار نیست
غنچه صفت مرهم زخم درون خودم
۷خلوت آیینهام موج پری میزند
اینکه توام دیدهای نقش برون خودم
۸تا به ثریا رسید آبلهٔ پای من
اینقدر افسردهٔ همت دون خودم
۹در خور ظرف خیال حوصله دارد حباب
بیدل دریاکش جام نگون خودم
۱۰