دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم
اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم
۱گر ناله برآیم نفس سوخته بالم
ور اشک کنم گل قدم آبله دارم
۲افسردگیم سوخت درین دیر ندامت
پروانهٔ بی بال و پر شمع مزارم
۳فرصت ثمر منتظر لغزش پاییست
سعی قدم اکنون به نفس بست مدارم
۴چون شمع درین بزم پناهی دگرم نیست
جز گردش رنگی که قضا کرد حصارم
۵تا ممتحن طاقتم از خود به در آرد
چون اشک خم یک مژه کافیست فشارم
۶زین ساز تحیر تپش نبض خیالم
با جان نفس سوختهٔ جسم نزارم
۷نزدیکی من میکند از دور سیاهی
چون نغمه به هر رنگ چراغ شب تارم
۸هرچند سرشکم همه تن لیک چه حاصل
ابری نشدم تا روم و پیش تو بارم
۹بخت سیهم باب حضوری نپسندد
تا در چمنت یک دو سهگل آینهکارم
۱۰دل عافیت اندیش و جهان محشر آفات
کو طاق درستی که بر آن شیشهگذارم
۱۱رحمست به حال منگمکرده حقیقت
آیینهٔ خورشیدم و با سایه دچارم
۱۲ای نشئهٔ تسکین طلبان گردش جامی
کز خویش نمیکرد چو خمیازه خمارم
۱۳نقد نفس ذره ز خورشید نگاهی است
هر چندکه هیچم تو فرامش مشمارم
۱۴گردی که به توفان رود از طرز خرامت
امید که یادت دهد از نبض قرارم
۱۵صبحی که درد سینه به گلزار خیالت
یارب که دهد عرض گریبان غبارم
۱۶در انجمن یاس چه گویم به چه شغلم
در کارگه عجز ندانم به چه کارم
۱۷بارم سر خویشست به دوش که ببندم
خارم دل ریش است ز پای که برآرم
۱۸شب چاک زدم جیب و به دردی نرسیدم
نالیدم و نشنید کسی نالهٔ زارم
۱۹دل گفت به این بیکسی آخر تو چه چیزی
گفتم گلم و دور فکندهست بهارم
۲۰مژگان تپش ایجاد نقط ریزی اشکست
زبن خامه خطی گر بنگارم چه نگارم
۲۱ای انجمن ناز، تو خوش باش و طربکن
من بیدلم و غیر دعا هیچ ندارم
۲۲