خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم
بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم
۱عمریست پر افشان جنونم چه توانکرد
چون ناله درین کوه به سنگی نرسیدم
۲خود داری من سدّ ره عمر نگردید
از سکته چو معنی به درنگی نرسیدم
۳چندین فلک آغوشکشید آینهٔ شوق
اما به عصای دل تنگی نرسیدم
۴راحت چقدر غفلت انجام طرب داشت
از سایهٔ گل هم به پلثگی نرسیدم
۵این بزم به جز نشئهٔ اوهام چه دارد
جامی نگرفتم که به بنگی نرسیدم
۶یک گام درین مرحلهام قطع نگردید
کز یاد نگاهت به فرنگی نرسیدم
۷چندانکه ز خود می روم آن جلوه به پیش است
رنگی نشکستم که به رنگی نرسیدم
۸بیدل ز گریبان دری و بی سر و پایی
ممنون جنونم که به ننگی نرسیدم
۹