هزار آینه با خود دچار کردم و دیدم
بهغیر رنگ نبودم، بهارکردم و دیدم
۱ز ناامیدی خمیازههای ساغر خالی
چه سر خوشی که به صرف خمارکردم و دیدم
۲ز چشم هوش نهان بود گرد فرصت هستی
چو صبح یکدو نفس اختیارکردم و دیدم
۳به غیر نام تو نقدی نبود در گره دل
نفس به سبحه رساندم، شمار کردم و دیدم
۴سر غرور هوا و هوس به طشت خجالت
من از عرق دم تیغ آبدار کردم و دیدم
۵دلیکه داشت دو عالم فضای عرض تجمل
ز چشم بسته یک آیینه وار کردم و دیدم
۶به رنگ شمع بهار حضور خلوت و محفل
شکستی از پر رنگ آشکار کردم و دیدم
۷کنون چه پرده گشاید صفا به غیر کدورت
که هر چه بود غبار اعتبار کردم و دیدم
۸قماشکارگه ما و من ثبات ندارد
منش به قدر نفس تار تار کردم و دیدم
۹احد عیان شد از اعداد بیشماری کثرت
هزار را یک و یک را هزار کردم و دیدم
۱۰جهان تلافی شغل ترددی که ندارد
تو فرضکنکه من هیچکارکردم و دیدم
۱۱دوگام بیش نشد حامل گرانی هستی
شتر نبود نفس بود بار کردم و دیدم
۱۲گرفته بود زمین تا فلک غبار تعین
ازین دو عرصه چو بیدل کنار کردم و دیدم
۱۳