شب که آیینهٔ آن آینهرو گردیدم
جلوهای کرد که من هم همه او گردیدم
۱ساغر بیخودیام نشئهٔ پروازی داشت
رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم
۲حاصل ریشهٔ امید ازین مزرع وهم
بیش ازین نیست که پامال نموگردیدم
۳وضع این میکده واماندگی و بیکاریست
محرم پای خم و دست سبو گردیدم
۴زخمها داشتم از جوهر آیینهٔ راز
صنعتی کرد تحیر که رفو گردیدم
۵در بیابان طلب هر که دچارم گردید
به تمنای تو گرد سر او گردیدم
۶داشتم شعله صفت در گره بیتابی
آنقدر مایه که خرج تک و پو گردیدم
۷گل شبنم زده بیروی تو داغم دارد
ازکجا مایل این آبلهرو گردیدم
۸ناتوانی است پریخانهٔ صد رنگ امید
مفت نقاش خیال تو که مو گردیدم
۹ترک جولان هوس موج گهر کرد مرا
جمع در جیب خودم کز همه سو گردیدم
۱۰در مقامی که خموشی نفسی گرم نداشت
بیدل از بیخبری قافله جو گردیدم
۱۱