نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم
نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم
۱بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب
در شکنج قفس از وضع ادب کوش خودم
۲گریه توفانکدهٔ عالم آبی دگر است
بیرخت درخور هر اشک قدح نوش خودم
۳چشم پوشیده به خود همچو حبابم نظریست
مژه گر باز کنم خواب فراموش خودم
۴خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودن
عالم افسانه و من پنبه کش گوش خودم
۵ای بسا سعی عروجی که دلیل پستی است
همچو صهبا به زمین ریخته ی جوش خودم
۶درخور حفظ ادب خلوت وصلست اینجا
من جنون حوصله از وسعت آغوش خودم
۷چه خیالست کشم حسرت دیگر چو حباب
من که از بار نفس آبلهٔ دوش خودم
۸بیدل از فکر غم و عیش گذشتن دارد
امشبی دارم و فرصت شمر دوش خودم
۹