بر خموشی زدهام فکر خروشی دارم
تا توان ناله درودن نفسی میکارم
۱امتحانگر سر طومار یقین بگشاید
ریشه از دانهٔ تسبیح دمد زنارم
۲مرکز همت من خانهٔ خورشید غناست
پستی سایه مگیرد کمر دیوارم
۳شمع در خلوت خاموشی من صرفه نبرد
بی نفس کرد زبان را ادب اسرارم
۴خضر جهدم نشود قافلهٔ سیر بهار
بال طاووسم و صد مخمل رنگین دارم
۵هر کجا تیغ تو بنیاد کند گل چیدن
رقص گیرد چو سر شمع ز سر دستارم
۶عشق تعمیر بنایم به چه آفتکه نکرد
سیل پروردهٔ تردستی این معمارم
۷چون شرر فرصت هستی نگهی بیش نبود
سوخت این نسخهٔ عبرت نفس تکرارم
۸نقش پا چشمی اگر باز کند دیدن کو
نتوان کرد به افسون نگه بیدارم
۹زین ندامت کده چون موج گهر میخواهم
آنقدر سودن دستی که کند هموارم
۱۰رگ گل جوهر آیینهٔ شبنم نشود
به که من دامن ازین باغ به چین افشارم
۱۱عالم از جوهر بی قدری ما غافل نیست
بیدل از گرد کساد آینهٔ بازارم
۱۲