هیهات تا که از نظرم رفت دلبرم
من خاک ره به سر چهکنم خاک بر سرم
۱پوشید چشم از دو جهان گرد رفتنش
آیینه نقش پاست به هر سو که بنگرم
۲بیمار یأس بر که برد شکوهٔ الم
داغم ز نالهای که تهی کرد بسترم
۳زبن عاجزی کسی چه به حالم نظر کند
سوزن به دیده میشکند جسم لاغرم
۴فریاد من ز شمع بهگوش که میرسد
هر چند بال نالهکشم رنگ بیپرم
۵گرمی در آتش تب و تابم نفس گداخت
خاکستری مگر بکشد در ته پرم
۶جیب ملامتم زتظلم بهانه جوست
مژگان به هر که باز کنم سینه میدرم
۷در دامنی که دست زنم از ادب شلم
بر وعدهای که گوش نهم از حیا کرم
۸اکنون کجاست حوصله و کو امید عیش
می پیش ازبن نبود که کم شد ز ساغرم
۹ایکاش در عدم به سراغم رضا دهند
تا من بدان جهان دوم و بازش آورم
۱۰بر فرق بیکسم که نهد دست داغ دل
در ماتمم که گریه کند دیدهٔ ترم
۱۱بیدل کجا روم ز که پرسم مقام یار
آواره قاصد نفسم نامه میبرم
۱۲