با صد حضور باز طلبکارت آمدم
دست چمن گرفته به گلزارت آمدم
۱جمعیتی دلیل جهان امید بود
خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم
۲شغل نیاز و ناز مکرر نمیشود
بودم اسیر و باز گرفتارت آمدم
۳بیع و شرای چار سوی عشق دیگر است
خود را فروختم که خریدارت آمدم
۴احسان به هرچه می خردم سود مدعاست
از قیمتم مپرس به بازارت آمدم
۵وصل محیط میبرد از قطره ننگ عجز
کم نیستم به عالم بسیارت آمدم
۶قطع نظر ز هر دو جهانم کفیل شد
تا یک نگاه قابل دیدارت آمدم
۷مستانه میروم ز خود و نشئه رهبر است
گویا به یاد نرگس خمارت آمدم
۸دیگر چه سحر پرورد افسون آرزو
من زان جهان به حسرت رفتارت آمدم
۹وقف طراوت من بیدل تبسمی
پر تشنه کام لعل شکر بارت آمدم
۱۰