محو دلم مپرس ز تحقیق عنصرم
آیینه خنده است دماغ تحیرم
۱آن نالهام که با همه پرواز نارسا
تا دل توان رسید ز نقب تاثرم
۲پستی درین محیط گهر کرد قطره را
کسب فروتنی است عروج تفاخرم
۳دانش ز پیکرم عرق انفعال ریخت
گل کرد از گداز خجالت تحیرم
۴زینگلشنم چه برگ نشاط و چه ساز عیش
خون میشود چو گل دم آبی که میخورم
۵جرات به ناتوانی من ناز میکند
رنگی شکستهام چقدرها بهادرم
۶گرد هزار جاده به منزل شکسته است
چون موج گوهر آبله پای تحیرم
۷شمع خموشم از سر زانوی من مپرس
آیینه زنگ بست به جیب تفکرم
۸درد دلم، گداز غمم، داغ حیرتم
فریاد از خیالم و آه از تصورم
۹نقدی دگر نمیشمرد کیسهٔ حباب
بیدل من از تهی شدن خویشتن پرم
۱۰