باز از جهان حسرت دیدار میرسم
آیینه در بغل به در یار میرسم
۱خوابم بهار دولت بیدار میشود
هر چند تا به سایهٔ دیوار میرسم
۲زین یک نفس متاع که بار دل است و بس
شور هزار قافله در بار میرسم
۳میخانهٔ حضور خیال نگاه کیست
جام دماغ دارم و سرشار میرسم
۴نازم به دستگاه ضعیفی که چون خیال
در عالمی که اوست من زار میرسم
۵ای رنگهای رفته به مژگان غلو کنید
از یک گشاد چشم بهگلزار میرسم
۶غافل نیام ز خاصیت مژدهٔ وصال
میبالم آنقدر که به دلدار میرسم
۷هر چند نیست چون ثمرم پای اختیار
راهم به منزلیست که ناچار میرسم
۸جسم فسرده را سر و برگ طلب کجاست
دل آب میشود که به رفتار میرسم
۹شبنم به غیر سجده چه دارد به پای گل
من هم در آن چمن به همین کار میرسم
۱۰بیدل چنانکه سایه به خورشید میرسد
من نیز رفته رفته به دلدار میرسم
۱۱