واکرد صبح آهی بر دل در تبسم
تا آسمان فشاندم بال و پر تبسم
۱دل بی تو زین گلستان یاد شکفتنی کرد
بردم ز جوش زخمش تا محشر تبسم
۲ما را به رمز اعجاز لعل تو آشنا کرد
شاید مسیح باشد پیغمبر تبسم
۳گر حسن در خور ناز عرض بهار دارد
من هم بقدر حیرت دارم سر تبسم
۴تا چشم باز کردم صد زخم ساز کردم
در حیرتم چو میخواند افسونگر تبسم
۵امید ما بهار است از چین ابروی ناز
یارب مباد تیغش بیجوهر تبسم
۶نتوان ز لعل خوبان قانع شدن به بوسی
گردیدنست چون خطگرد سر تبسم
۷ای هوش بیتأمل از لعل یار بگذر
بیشوخی خطی نیست آن مسطر تبسم
۸از صبح هستی ما شبنم نکرد اشکی
پر بینمک دمیدیم از منظر تبسم
۹ای صبح رنگ عشرت تا کی بقا فروشد
مالیده گیر بر لب خاکستر تبسم
۱۰بیدل ز معنی دل خوش بیخبر گذشتی
این غنچه بود مهری بر دفتر تبسم
۱۱