پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهم
بشکن غبار امکان تا بشکنی کلاهم
۱سر رشتهٔ جنونم گیسوی کیست یا رب
شد دهر سنبلستان از پیچ و تاب آهم
۲دریای جستوجو را بی پا و سر حبابیم
صحرای آرزو را بیپا و سر گیاهم
۳چون نی اگر چه نخلم بی برگ سایه داریست
بس نالهگر ضعیفی آسودهٔ پناهم
۴گردون که از فروغش هر ذره آفتابیست
چون داغ در سیاهیست ازکوکب سیاهم
۵آخر ز شرم هستی باید به خود فرو رفت
چون شمع در کمینست از جیب خویش جاهم
۶سرمایهٔ حیا بود آیینه گشتن من
همواره کرد حیرت انگارهٔ نگاهم
۷محمل به دوش وهمم فرصت شماریام کو
چون عمر در گذشتن مرهون سال و ماهم
۸از جادهٔ رمیدن تا منزل رسیدن
دارد دل شکسته چون دانه زاد راهم
۹هر چند هستی من بیمغزی حبابی است
دریا سری ندارد جز در ته کلاهم
۱۰مشتاق جلوه بودن آیین بی بصر نیست
در حیرتم چه حرفست ای بیخبر نگاهم
۱۱شبنم به هر فسردن محو هواست بیدل
دل عقدهای ندارد در رشتههای آهم
۱۲