بی دستگاهیی بود چون شمع در کمینم
پیشانی عرق ریز برداشت آستینم
۱بی قدریم برآورد همقدر آتش خس
بر خیزم از سر خویش تا زیر پا نشینم
۲آزادگان ازین باغ با صد طرب گذشتند
صبحی نشد که من هم دامن به خنده چینم
۳نامم گداخت چندان از انفعال شهرت
کز فلس ماهیان برد نقش دگر نگینم
۴گویند از میانش جز در کمان نشان نیست
من هم درین توهم همسایهٔ یقینم
۵چون موج از محبت هر چند آبگشتم
نگذاشت آتش آخر دنبال انگینم
۶در صلحنامهٔ هوش ثبت است بیدماغی
رحمی است کز خط جام بندد کمر نگینم
۷الفاظ بی معانی بر فطرتم ستم کرد
دست چنار تا کی بندد حنای زینم
۸خودداریام دل افشرد کو صنعت جنونی
کز چاک یک گریبان صد دامن آفرینم
۹آخر به سجده تازی از من که میبرد پیش
بگذار یک دو روزی میدانکشد جبینم
۱۰سامان سر بلندی یمنی نداشت بیدل
چون شمع آخر کار زد گریه بر زمینم
۱۱