ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم
به پا چو آبله فرسودنست تسکینم
۱ز محو یاد تو آزار کس چه امکان است
مژه ندید گرانی ز خواب سنگینم
۲به اختلاط هوس سخت مایلم یارب
سریشمی نکند غفلت شلایینم
۳چو شمع راحتم از پهلوی ضعیفیهاست
پر است از پر رنگ شکسته بالینم
۴هزار شکر که آخر ز حسن سعی وفا
حنای پای تو گردید اشک رنگینم
۵ز نقش پای تو بوی بهار میآید
بیاکه جبهه نهم برزمین وگل چینم
۶تپیدن دل من جوهر چه آینه است
که میروم ز خود و جلوهٔ تو میبینم
۷به آستان تو عهد غبار من اینست
که گر سپهر شوم جز به خاک ننشینم
۸نه نقش پایم و نی سایه اینقدر دانم
که خاک راه توام خواه آن و خواه اینم
۹هوس به لذت جاهم نکرد دعوت حرص
مگس نداد فریب از لعاب شیرینم
۱۰به پایداری صبرم فلک ندارد دست
به نشتر رگ خارا کمر کشد کینم
۱۱نهفته در سخنم انفعال مضمونی
که لب چو جبهه عرق میکند به تحسینم
۱۲به رنگ جوهر آبی که در گهر سوزد
غبارگشتهام اما بجاست تمکینم
۱۳مبرهن است ز آثار نام من بیدل
که غره نیستم از زمرهٔ مساکینم
۱۴