به رنگ خامه ز بس ناتوانی اجزایم
به سودن مژه فرسوده شد سراپایم
۱در این محیط مقیم تغافلم چو حباب
غبار چشم گشودن تهی کند جایم
۲حریف مطلب اشک چکیده نتوان شد
صدا شکست نفس در شکست مینایم
۳شرار مردهام از حشر من مگوی و مپرس
چنان گذشتهام از خود که نیست فردایم
۴سحر طرازی گلزار حیرتست امروز
شکسته رنگی آیینهٔ تماشایم
۵خیال هستی موهوم سرخوشم دارد
وگرنه در رگ تاکست موج صهبایم
۶چو عمر رفته ندارم امید برگشتن
غنیمت است که گاهی به یاد میآیم
۷کسی خیال چه هستیکند ز وضع حباب
شکافته است به نام عدم معمایم
۸هزار رنگ ز من پر فشان بیرنگیست
اگر غلط نکنم آشیان عنقایم
۹غرور خودسری آیینهٔ نمودم نیست
چو انفعال عرق کرده است پیدایم
۱۰طواف دشت جنون ذوق سجدهای دارد
که جای آبله دل میکشد سر از پایم
۱۱نگاه چاره ندارد ز مردمک بیدل
نشانده است جنون در دل سویدایم
۱۲