برون دل نتوان یافت گرد جولانم
چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم
۱زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس
به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم
۲تحیرم، تپشم، برق نالهام، داغم
چو درد عشق به چندین لباس عریانم
۳حساب کسوتم از دستگاه عجز مپرس
هواست نیم نفس تکمهٔ گریبانم
۴چو دشت دعوی آزادیام جنون دارد
ز دست خاک رهایی نچیده دامانم
۵نداشت خاتم دیگر نگین عافیتی
به روی آبله کندند نام جولانم
۶چو صبح اگر همه پروازم از فلک گذرد
چه ممکنست برون قفس پرافشانم
۷هزار رنگ چو طاووس سوختم اما
نکرد شعله ز بیروغنی چراغانم
۸نفس متاع سزاوار خودفروشی نیست
چو صبح دامن من چیده است دکانم
۹تأمل ازگره هستیام گشود عدم
نگه به خاک چکید از فشار مژگانم
۱۰دماغ نشئهٔ تحقیق اگر رسا گردد
برون ز خویش روم آنقدر که نتوانم
۱۱بساط بند تعلق نچیدهام بیدل
به غیر نالهٔ من نیست در نیستانم
۱۲