نه خط شناس امیدم نه درس محرم بیم
به حیرتم که محبت چه میکند تعلیم
۱بیاکه منتظرانت چو دیدهٔ یعقوب
فضای کلبهٔ احزان گرفتهاند به سیم
۲ز نسبت دهنت بسکه لذت اندود است
بهم دو بوسه زند لب دم تکلم میم
۳بغیر سجده ز سیمای عجز ما مطلب
جبین سایه و آیینه داری تسلیم
۴چه شد زبان تمنا خموش آهنگست
نگاه نامهٔ سایل بس است سویکریم
۵به یاس گرد هوسهایم از نظر برخاست
نفسگداخته را رنگ میکند تعظیم
۶به رنگ پسته لب از جوش خون ندوختهام
حذر که صورت منقار من دلیست دو نیم
۷فتادگی همه جا خضر مقصد ضعفاست
عصای جاده همان میکشد خط تسلیم
۸عبث متاز که خونت به خاک میریزد
سرشک را قدم جرات خودست غنیم
۹پی حقیقت نیک و بد گذشته مگیر
خطوط وهم مپیما که کهنه شد تقویم
۱۰ز شور وحدت و کثرت به درد سر نروی
حدیث ذره و خورشید مبحثی است قدیم
۱۱مرو به صومعه کانجا نمیتوان دیدن
به وهم خلد، جهانی گرفته کنج جحیم
۱۲در آن بساط که کهسار ناله پرداز است
غبار ماست هوس مردهٔ امید نسیم
۱۳غبار شمع به تاراج رنگ باخته رفت
متاع عاریت ما به هیچ شد تقسیم
۱۴درون پردهٔ هستی تردد انفاس
اشارهایست که اینجا مسافر است مقیم
۱۵دل گداخته مضمون گوهر دگر است
محیط آب شد اما نبست اشک یتیم
۱۶چو ابر دست به دامان اشک زن بیدل
مگر به گریه برآید سیاهیات ز گلیم
۱۷