سراغ عیش ز عمر نمانده میگیرم
اثر ز آتش در آب رانده میگیرم
۱رمید فرصت و من غرهٔ خیال که من
سوار توسن برق جهانده میگیرم
۲سحر گذشت و شب آمد بیا که باز چو شمع
رهی ز یاس به پایان رسانده میگیرم
۳به وادیی که کشد حرص تشنهکام زبان
عرق ز جبههٔ خجلت دمانده میگیرم
۴هلاک بوی لبی بودم انتظارم گفت:
غمین مشو بهکنارش نشانده میگیرم
۵مرا همین سبق از مکتب ادب کافیست
که نام یار به لب نگذرانده میگیرم
۶زناله تا نفس واپسین یقینم نیست
که دامنکه به دست فشانده میگیرم
۷به ضبط عمر سبکرو شتابم اینهمه نیست
عنان دو روز دگر هم دوانده میگیرم
۸گذشتهام به رکابگذشتگان و هنوز
سراغ خود به قفا بازمانده میگیرم
۹سواد نامه چو صبحم نهان نمیماند
نفس دو سطر هواییست خوانده میگیرم
۱۰چو شمع بیدل اگر صد رهم شهیدکنند
دیت زگردن شمشیر رانده میگیرم
۱۱