چه حاجتست به بند گران تدبیرم
چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم
۱اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست
توان به جنبش مژگانکشید تصویرم
۲ز بسکه ششجهت از منگرفته است غبار
اگر به چرخ برآیم همان زمینگیرم
۳ز یأس قامت خمگشته نالهام نفس است
شکستهاند به درد کمان تدبیرم
۴جنون من چو نگه قابل تسلی نیست
مگر به دیدهٔ حیرانکنند زنجیرم
۵نگشت لنگر آسایشم زمینگیری
چو سایه می برد از خویش پای در قیرم
۶نوای پست و بلند زمانه بسیارست
خیال چند فریبد به هر بم و زیرم
۷رمید فرصت هستی و من ز سادهدلی
چو صبح میروم از خویش تا نفسگیرم
۸دلیل حجت جاوید بیش از اینم نیست
که بیتو زندهام و یک نفس نمیمیرم
۹به جای ناله نفس هم اگر کشم کم نیست
نمانده است دماغ خیال تأثیرم
۱۰هجوم جلوهٔ یار است ذره تا خورشید
به حیرتم من بیدل دل از که برگیرم
۱۱