ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم
چو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم
۱هنوز جلوهٔ من در فضای بیرنگیست
خیالم و به نگه کردهاند زنجیرم
۲کسی به هستی موهوم من چه پردازد
که همچو خواب فراموش ننگ تعبیرم
۳ز فرق تا به قدم حیرتم نمیدانم
گشودهاند به رویکه چشم تصویرم
۴چو اخگرم بهگره نیست غیر خاکستر
تبم اگر شکند سر به سر تباشیرم
۵چه نغمه داشت نی تیر او که در طلبش
چو رنگ میرود از خویش خون نخجیرم
۶سیاهبخت محبت بهارها دارد
به هند نازفروش سوادکشمیرم
۷نگاه دیدهٔ آهوست وحشتی که مراست
به روز هم نتوان کرد قطع شبگیرم
۸چو جاده رنگ بنای مرا شکستی نیست
به خشت نقش قدمکردهاند تعمیرم
۹مپرس ز آتش شوق که داغم ای ناصح
که چون سپند مبادا به ناله درگیرم
۱۰من آن ستمزده طفلمکه مادر ایام
به جام دیدهٔ قربانی افکند شیرم
۱۱چنان به ضعف عنان رفته ازکفم بیدل
که من ز خویش روم گر کشند تصویرم
۱۲