از ضعف بسکه در همه جا دیر میرسم
تا پای خود چو شمع به شبگیر میرسم
۱وهم علایق از همه سو رهزن دل است
پا درگل خیال به صد قیر میرسم
۲برنقش پای شمع تصور حنا مبند
من رنگها شکسته به تصویر میرسم
۳رنگ بنای صبح ز آب وگل فناست
بر باد میروم که به تعمیر میرسم
۴از کام حرص لذت طفلی نمیرود
دندان شکسته باز پی شیر میرسم
۵بگذار چون سحر فکنم طرح فرصتی
گرد رمی ز دور نفسگیر میرسم
۶خواب عدم فسانهٔ هستیشنیده است
شادمکزین بهانه به تعبیر میرسم
۷چون شمع رنگم از چه بهارآفریده است
کز هر نگه به صد گل تغییر میرسم
۸از نارسایی ثمر خام من مپرس
تا رنگ زرد نیز همان دیر میرسم
۹آسان نمیرسد به تسلی جنون من
چون ناله رفته رفته به زنجیر میرسم
۱۰ای قامت خمیده دو گام آرمیده رو
من هم به تو همین که شدم پیر میرسم
۱۱همدم چو فرصت از دو جهان قطع الفت است
بر هر چه میرسم دم شمشیر میرسم
۱۲بیدل همین قدر اثرم بس که گاهگاه
بر گوش ناسخن شنوان تیر میرسم
۱۳