چون شمع زحمتی که به شبگیر میکشم
از داغ پنبه میکشم و دیر میکشم
۱طفلی شد و شباب شد و شیب سرکشید
لیکن یقین نشد که چه تصویر میکشم
۲فرصت امید و سعی هوسها همان بجاست
سیماب رفت و زحمت اکسیر میکشم
۳عجزم به زعم خویش رگ از سنگ میکشد
هر چند موی از قدح شیر میکشم
۴بی خم شدن ز دوش نیفتاد بار کش
رنج شباب تا نشوم پیر میکشم
۵مزدوری بنای جسد بار گردن است
تا زندهام همین گل تعمیر میکشم
۶زین نالهای که هرزه دو نارسایی است
روزی دو انتقام ز تأثیر میکشم
۷بنیاد اعتبار بر این صورت است و بس
وهم ثبات دارم و تغییر میکشم
۸در دل هزار ناله به تحسین من کم است
نقاش صنعت المم تیر میکشم
۹ضعفم نشانده است به روز سیاه شمع
پایی که میکشم ز گل قیر میکشم
۱۰تا همچو اخگرم تب جانکاه کم شود
میسایم استخوان و تباشیر میکشم
۱۱پیری اشارهای ز خم ابروی فناست
ای سر مچین بلند که شمشیر میکشم
۱۲بیدل سخن صدای گرفتاری دل است
این ریشهها ز دانهٔ زنجیر میکشم
۱۳