تیغ آهی بر صف اندوه امکان میکشم
خامهٔ یأسم خطی بر لوح سامان میکشم
۱نیست شمع من تماشا خلوت این انجمن
از ضعیفیها نگاهی تا به مژگان میکشم
۲ابجد اظهار هستی یک سحر رسوایی است
ازگریبان جای سر چاک گریبان میکشم
۳میزنم فال فراموشی ز وضع روزگار
صورت بیمعنیی بر طاق نسیان میکشم
۴کس ندارد طاقت زورآزماییهای من
بازوی عجزم کمان ناتوانان میکشم
۵عضو عضوم با شکست رنگ معنی میکند
ساغر اندیشهٔ آن سست پیمان میکشم
۶جوهر آیینهٔ من خامهٔ تصویرکیست
روزگاری شد که ناز چشم حیران میکشم
۷خاک میگردم به صد بیطاقتیهای سپند
غیر پندارد عنان ناله آسان میکشم
۸مشت خون نیمرنگم طرفه شوخ افتاده است
چون حنا دستی به دست و پای خوبان میکشم
۹با مروت توام افتادهست ایجادم چو شمع
خار همگر میکشم از پا به مژگان میکشم
۱۰از غبار خاطرم ای بیخبر غافل مباش
گردباد آه مجنون بیابان میکشم
۱۱سایهٔ بیدست و پایی از سر من کم مباد
کز شکوهش انتقام از هر چه نتوان میکشم
۱۲در غبار خجلتم از تهمت آزادگی
من که چون صحرا هنوز از خاک دامان میکشم
۱۳کلفت مستوریام در بینقابی داغ کرد
بار چندین پیرهن از دوش عریان میکشم
۱۴لفظ من بیدل نقاب معنی اظهار اوست
هر کجا او سر برآرد من گریبان میکشم
۱۵