بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملم
روشنست از دیدهٔ حیران چراغ بسملم
۱رنگ دارد آتشی از کاروان بوی گل
میتوان از موج خون کردن سراغ بسملم
۲پر فشانیهای یأس آخر به تسکین میکشد
عافیت مفتست اگر باشد دماغ بسملم
۳منفعل بود از شراب عاریت مینای من
رفتن خون ناگهان پرگرد ایاغ بسملم
۴باغ اقبالست گر بخت سیاهم خون شود
صد هما طاووس حیرت از کلاغ بسملم
۵تیغ نازت آستین میمالد از جوهر چرا
یک تپیدن میکند خامش چراغ بسملم
۶جنس دیگر چیست تا از دوستان باشد دریغ
تیغ قاتل هم ز خون نگریست داغ بسملم
۷دستگاه راحتم منتکش اسباب نیست
در پر خویشست بالین فراغ بسملم
۸حیرتم دیدی ز سیر عالم رازم مپرس
خار مژگان چیدهام، دیوار باغ بسملم
۹شوق تا از پر زدن واماند صبح نیستی است
بینفس خاموش میگردم چراغ بسملم
۱۰موج با صد بال وحشت قابل پرواز نیست
جز تپیدن بر نمیدارد چراغ بسملم
۱۱چشم قربانی ندارد احتیاج مردمک
باده بیدرد است بیدل در ایاغ بسملم
۱۲