تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم
زین بار عبرت آبله دوشست گردنم
۱طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظر
پیرم کنون و جان به دم سرد میکنم
۲ماضیگرفت دامن مستقبل امید
از آمدن نماند به جا غیر رفتنم
۳دستی که سر ز دامن دلدار میکشد
از کوتهی کنون به سر خویش میزنم
۴پاییکه بودگرمتر از اشک قطرهاش
خوابیده با شکستگی چین دامنم
۵از بس که سر کشید خم از قامت رسا
دشوار شد چو حلقه سر از پا شمردنم
۶صبح نفس نسیم دو عالم بهار داشت
صرصر دمید و زد به چراغان گلشنم
۷سطری ز مو نماند کنون قابل سواد
دیگر چه باید از ورق عمر خواندنم
۸پوشیده است موی سفیدم به رنگ صبح
چیزی دمیدهام که مپرس از دمیدنم
۹آن رنگها که داشت خیال این زمان کجاست
افکنده بود آینه در آب روغنم
۱۰لبریز کردهاند به هیچم حبابوار
باده است وقف ساغر اگر شیشه بشکنم
۱۱بالیدنم دلیل ز خود رفتنست و بس
صبح جنون رمیدهٔ پرواز خرمنم
۱۲گرداندهام به عالم عبرت هزار رنگ
شخص خیال بوقلمون سایه افکنم
۱۳یارب چه بودم و به کجا رفتهام که من
هر گه به یاد خویش رسم گریه میکنم
۱۴حشرم خوش است اگر به فراموشی افکند
تا یاد زندگی نشود باز مردنم
۱۵بیدل درین حدیقه زتحقیق من مپرس
رنگی که رفت و باز نیاید همان منم
۱۶