تا می ز جام همت بد مست میکشم
جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم
۱عنقا شکار کس نشود گرچه همت است
خجلت ز معنییکه توان بست میکشم
۲قلاب امتحان نفس در کشاکش است
زین بحر عمرهاست همین شست میکشم
۳ممتاز نیست عجز و غرورم ز یکدگر
چون آبله سری که کشم پست میکشم
۴دل بستنم بهگوشهٔ آن چشم صنعتی است
تصویر شیشه در بغل مست میکشم
۵خاکستر سپند من افسون سرمه داشت
دامان نالهای که ز دل جست میکشم
۶جز تحفهٔ سجود ندارم نیاز عجز
اشکم همین سری به کف دست میکشم
۷چون صبح عمر هاست درین وادی خراب
محمل بر آن غبار که ننشست میکشم
۸بیدل حبابوار به دوشم فتاده است
بار سریکه تا نفسی هست میکشم
۹