گر از سایه یک نقش پا برترم
به اقبال وهم آسمان منظرم
۱به خاکم مده منصب گرد باد
مباد از تعین بگردد سرم
۲چو عنقا به رنگم خوشست آینه
که خود را به چشم هوس ننگرم
۳صدا نیست در نبض بیمار من
مگرگرد بر خیزد از بسترم
۴تنک مشرب حسرتم چون هلال
ز خمیازه پر میشوم ساغرم
۵تعین عرقواری آبم نداد
جبین کرد از بینمیها ترم
۶چو صبح قیامت ز سازم مپرس
به ضبط نفس پرده محشرم
۷بلایی چو تکلیف پرواز نیست
قفس بشکند گر برنجد پرم
۸چو موجم خیال گهر رهزن است
محیطم ازین پل اگر بگذرم
۹گه از علم دارم فغان گه ز جهل
جنونهاست جیب نفس میدرم
۱۰کمان وار ازین خانههای خیال
به هر جا رسم حلقهٔ بیدرم
۱۱چه گویم ز نیرنگ تجدید عشق
که هر دم زدن بیدل دیگرم
۱۲