چو دولت درش بر خسان واشود
پر آرد برون مور و عنقا شود
۱بپرهیز از اقبال دون فطرتان
تنکروست سنگی که مینا شود
۲سبکمغز شایان اسرار نیست
خس از دوری شعله رسوا شود
۳چو گردد اقبال علم و عمل
ورق چیست، خط هم چلیپا شود
۴بر ارباب همت دنائت مبند
فلک خاک گردد که سرپا شود
۵معمای آفاق نتوان شکافت
مگر اسم عنقا مسما شود
۶ز اسباب نتوان به دل زد گره
بروبید تا خانه صحرا شود
۷نگین میتراشد معمای سنگ
که شاید به نام کسی واشود
۸به صد خامشی بازدارد سخن
اگریک دمش در دلی جا شود
۹بناگوش دلدارم آمد به یاد
کنم ناله تا صبح گویا شود
۱۰زکیفیت نسبت آن دهن
عدم تا بگویم من وما شود
۱۱در ین دشت و در گردی از غیر نیست
ترا گر نجویم که پیدا شود
۱۲به هرجا تو باشی زبانها یکیست
نه امروز دی شد نه فردا شود
۱۳جهان چشم نگشاید از خواب ناز
اگر بیدل افسانه انشا شود
۱۴