چو صبحم دماغ میآشام نیست
نفس میکشم فرصت جام نیست
۱دو دم زندگی مایهٔ جانکنیست
حق خود ادا میکنم وام نیست
۲تبسم به حالم نظرکردن است
در آن پسته جز مغز بادام نیست
۳به هرجا برد شوق میرفته باش
نفس قاصدانیم پیغام نیست
۴جنون در دل از بیدماغی فسرد
هواهاست در خانه و بام نیست
۵غبار جسد عزمها داشتهست
کر این جامه رفت از بر احرام نیست
۶مپرسید از دلکه ماکیستیم
نشان میدهد آینه نام نیست
۷دل از ربط فقر و غنا جمعدار
شب وروز با یکدگررام نیست
۸تلاش جهان چشم پوشیدنست
سحر نیزتا شام جز شام نیست
۹دو بال است از بیضه تا آشیان
کمین پرافشاندن آرام نیست
۱۰چوزنجیرپیوند هم بگسلید
تعلق فغان میکند دام نیست
۱۱درآتش فکن بیدل این رخت وهم
تو افسردهای کارکس خام نیست
۱۲