پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست
آتش به سرخاککه آن هم به سرم نیست
۱رحم است به نومیدی حالمکه رفیقان
رفتند به جاییکه در آنجاگذرم نیست
۲ایکاش فنا بشنود افسانهٔ یأسم
میسوزم وچون شمع امید سحرم نیست
۳حرفکفنی میشنوم لیک ته خاک
آن جامهکه پوشد نفسم را به برم نیست
۴چونگردن مینا چهکشم غیر نگونی
عالم همه تکلیف صداع است وسرم نیست
۵وهم است که گل کردهام از پردهٔ نیرنگ
چون چشم همین میپرم وبال وپرم نیست
۶جاییکه دهد غفلت من عرض تجمل
نه بحر جز افشردن دامان ترم نیست
۷آگه نیام از داغ محبت چه توانکرد
شمعیکه تو افروختهای در نظرم نیست
۸ازکشمکش خلد و جحیمم نفریبی
دامان تو در دستم و دست دگرم نیست
۹گویند دلگم شده پامال خرامیست
فریاد در آنکوچهکسی راهبرم نیست
۱۰در عالم عنقا همه عنقا صفتانند
من هم پی خود میدوم اما اثرمنیست
۱۱هرچندکنم دعوی خلوتگه تحقیق
چون حلقه به جزخانهٔ بیرون درم نیست
۱۲بیمرگ به مقصد چه خیال است رسیدن
من عزم دلی دارم و دل دیر و حرم نیست
۱۳تمثال من این بودکه چیزی ننمودم
از آینهداران تکلف خبرم نیست
۱۴بیدل چه بلا عاشق معدومی خویشم
شمعمکهگلی به ز بریدن به سرم نیست
۱۵