عمریست بهچشمم ز نم اشک اثر نیست
ای دل تو کجایی که غبارت به نظر نیست
۱محرومی غفلت نظری را چه علاج است
خلقیست درین خانه برون در و در نیست
۲وهم آینهٔ خلق به زنگارگرفتهست
گر چشمگشایی مژهات پیش نظر نیست
۳طاث همه را در دم شمشیر نشاندهست
تا سینه درین معرکه باقیست سپر نیست
۴با لعل بتان سهل مدان دعوی یاقوت
کم نیست دم لاف همان را که جگر نیست
۵تشویش تردّد مکش از فکر میانش
دست تو گر اینخا نشود حلقه کمر نیست
۶بی دردی ما زبر فلک سخت غریب است
در خانهٔ دودیم و کسی را مژه تر نیست
۷امید فنا نیز درین بزم فضولیست
این شمع در اینجا همه شام است و سحر نیست
۸چون شیشهٔ ساعت به فسونخانهٔ گردون
زبر قدم آن خاک نیابی که به سر نیست
۹معیار برومندی این باغ گرفتیم
سرها به سر دار رسیدهست ثمر نیست
۱۰جان و جسد عشق و هوس جمله سراب است
کس نیست کند فهم که هستی چقدر نیست
۱۱ایگرد پر افشان سحر در چه خیالی
چین کن زه دامن که گریبان دگر نیست
۱۲نامحرم پرواز فنایم چه توان کرد
چون رنگ پری دارم و سر در ته پر نیست
۱۳بیدل اگر این است سر و برگ شعورت
هرچند به آن جلوه رسی غیر خبر نیست
۱۴