برچهرهٔ آثارجهان رنگ سبب نیست
چون آتش یاقوتکه تب دارد و تب نیست
۱وهماستکه در ششجهتش ریشه دویدهست
سرسبزی این مزرعه بیبرگکنب نیست
۲چشمی به تأمل نگشودهست نگاهت
بروضع جهانگر عجبت نیست عجب نیست
۳تا زندهای امید غنا هرزه خیالیست
این آمد ورفت نفست غیرطلب نیست
۴شغل هوس خواجه مگرگم شود از مرگ
اینحکهٔ هنگامهٔ حرص است جرب نیست
۵در هیچ صفت داد فضولی نتوان داد
تا دل هوسانشاست جهان جای طلب نیست
۶دور است شکست دل از آرایش تعمیر
اینکارگه شیشهٔ رنگ است حلب نیست
۷تسلیموسر وبرگ فضولی چه جنون است
گر ریشهکند دانهات ازکشت ادب نیست
۸کاملادبان قانع یک سجده جبینند
مشتاق زمینبوس هوس تشنهٔ لب نیست
۹بیباده دل از زنگ طبیعت نتوان شست
افسوسکه در آینهها آب عنب نیست
۱۰بیدل غم روز سیه ازما نتوان برد
چین سحراینجا شکن دامن شب نیست
۱۱