برگ و سازم جز هجومگریهٔ بیتاب نیست
خانهٔ چشمی که من دارم کم از گرداب نیست
۱رشتهٔ قانون یأسم از نواهایم مپرس
در گسستن عالمی دارم که در مضراب نیست
۲تا به ذوق گوهر مقصد توان زد چشمکی
در محیط آرزو یک حلقهٔ گرداب نیست
۳دست و پا از آستین و دامن آنسو میزنیم
مشرب دیوانگان زندانی آداب نیست
۴در شبستان سیهبختی ز بس گمگشتهایم
سایهٔ ما نیز بار خاطر مهتاب نیست
۵زاهدا لاف محبت میزنی هشیار باش
زخم شمشیر است این خمیازهٔ محراب نیست
۶خار خار بوریا و دلق فقر از دل برآر
آتش است ای خواجه اینها مخمل و سنجاب نیست
۷دیدهها باز است و اسباب تماشا مغتنم
لیک در ملک خرد جز جنس غفلتیاب نیست
۸ز اختلاط سخترویان کینه جولان میکند
سنگ و آهن تا به هم ناید شرر بیتاب نیست
۹حال دل پرسیدهای بیطاقتی آماده باش
شوخی افسانهٔ ما دستگاه خواب نیست
۱۰مدعا تحقیق و دل جنس امید، آه از شعور
ما چنان آیینهای داریم کآنجا باب نیست
۱۱آنچه میگویند عنقا ای ز خود غافل تویی
گر توانی یافت خود را مطلبی نایاب نیست
۱۲شوخی تمثال هستی برنتابد پیکرم
آنقدر خاکم که در آیینهٔ من آب نیست
۱۳بیدل آن برق نظرها آنچنان در پرده ماند
غافلان گرم انتظار و محرمان را تاب نیست
۱۴