بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست
چشم مخمل را ز شوق پایبوست خواب نیست
۱بعد کشتن خون ما رنگ است در پرواز شوق
آب و خاک بسملت از عالم سیماب نیست
۲شوخی مهتاب و تمکین کتان پر ظاهر است
بر بنای صبر ما شوقت کم از سیلاب نیست
۳کی تواند آینه عکس ترا در دل نهفت
ضبط این گوهر به چنگ سعی هر گرداب نیست
۴سایه را آیینهٔ خورشید بودن مشکل است
خود به خود در جلوه باش اینجا کسی را تاب نیست
۵خرقه از لخت جگر چون غنچه در بر کردهایم
در دیار ما قماش دل درستی باب نیست
۶ای حباب از سادگی دست دعا بالا مکن
در محیط عشق جز موج خطر محراب نیست
۷برگبرگ این گلستان پردهدار غفلت است
غنچهٔ بیدار اگر گل گشت گل بیخواب نیست
۸دور نبود گر فلک پیچد به خویش از نالهام
دود را از شعله حاصل غیر پیچ و تاب نیست
۹تا توانی چون نسیم آزادگی از کف مده
آشنای رنگ جمعیت گل اسباب نیست
۱۰از فروغ این شبستان دست باید شست و بس
آب گردیدهست سامان طرب مهتاب نیست
۱۱بیدل از احباب دنیا چشم سرسبزی مدار
کشت این شطرنجبازان دغل سیراب نیست
۱۲