چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست
آرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست
۱چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق
دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست
۲از نفس دزدیدن بویگلم غافل مباش
دامن پیچیدهای دارم که صحرا کردنیست
۳نیستم بیهوده گرد چارسوی اعتبار
مشت خاکی دارم و با باد سوداکردنیست
۴خواهشی کو، تا توانم فال نومیدی زدن
سوختن را نیز خاشاکی مهیاکردنیست
۵جیب نازی میدرد صبح بهار جلوهای
مژده ای آیینه رنگ رفته پیداکردنیست
۶میکند خاکستری گرد از نقاب اخگرم
قمریی در بیضه مینالدتماشاکردنیست
۷قید هستی برنتابد جوش استیلای عشق
چون هواگرمیکند بند قبا واکردنیست
۸کشتی موجی به توفان شکستن دادهایم
تا نفسباقیست دست عجز بالاکردنیست
۹پیکر خاکی ندارد چاره از عرض غبار
نسخهٔما بسکه بیربط است اجزاکردنیست
۱۰عجز می گوید به آواز حزین درگوش من
کز پر وامانده سیر عافیتها کردنیست
۱۱لطف معنی بیش ازین بیدل ندارد اعتبار
از خیال نازکت بویگل انشاکردنیست
۱۲