جزخوندل ز نقد سلامت به دست نیست
خط امان شیشه به غیر از شکست نیست
۱آرام عاشق آینهپردازی فناست
مانند شعلهایکه زپا تا نشست نیست
۲خلقی به وهم خویش پرافشان وحشت است
لیک آنقدر رمیکهکس از خویش رست نیست
۳بنیاد عجز ریختهٔ رنگ سرکشیست
در طرهایکه تاب ندارد شکست نیست
۴ماییم و سرنگونی ازپا فتادگی
در وادییکه نقش قدم نیز پست نیست
۵جمعیت حواس در آغوش بیخودیست
ازهوش بهره نیستکسی راکه مست نیست
۶دیوانگان اسیر خم و پیچ وحشتند
قلاب ماهیان تو موج است شست نیست
۷دل صید شوق و دیده اسیر خیال توست
ویرانهکشوریکه به این بند و بست نیست
۸عالم فریب دیدهٔ عاشق نمیشود
آیینهٔ خیال تو صورتپرست نیست
۹آسودگی چگونه شود فرش عافیت
پای مراکه آبله هم زیردست نیست
۱۰بیدل بساط وهم به خود چیدهام چو صبح
ورنه زجنسهستی منهرچههستنیست
۱۱