بجاستشکوهٔ ما تا ره فغان خالیست
زمین پراست دلش بسکه آسمان خالیست
۱سراغ بلبل ما زین چمن مگیرومپرس
خیال ناله فروش است و آشیان خالیست
۲غبار غفلت ما را علاج نتوانکرد
پر است دیده ز دیدار و همچنان خالیست
۳شکست رنگ به عرض تبسمی نرسید
ز ریشهٔ طربمکشت زعفران خالیست
۴دل شکسته ره درد واکند ورنه
لبم چو ساغرتصویر از فغان خالیست
۵سپهر حسرت پرواز نالهام دارد
ز شوق تیر من آغوش اینکمان خالیست
۶ز بسکه منتظران تو رفتهاند ز خویش
چون نقش پا زنگه چشم بیدلان خالیست
۷جهانچو شیشهٔساعتطلسمفقر و غناست
پرست وقت دگرآنچه این زمان خالیست
۸زکوچهٔ نی و جولان ناله هیچ مپرس
مقام ناوک نازت در استخوان خالیست
۹دلی به سینه ندارم چو دانهٔ گندم
ازین متاع، من خسته را دکان خالیست
۱۰به راه دوست ز محراب نقش پا پیداست
که جای سجدهٔ دلها درین مکان خالیست
۱۱درین هوسکده هرکس بضاعتی دارد
دعاست مایهٔ جمعیکه دستشان خالیست
۱۲ز پهلوی پریکیسه قدرت است اینجا
به عجز شیشه زند سنگ اگرمیان خالیست
۱۳به رنگ نقش نگین بیدل ازسبکروحی
نشستهایم و زما جای ما همان خالیست
۱۴