بندگی با معرفت، خاصِ حضورِ آدمیست
ورنه اینجا سجدهها چون سایه یکسر مبهمیست
۱با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست
دوری اندیشیدنم زان آستان، نامحرمیست
۲آه از آن دریا جدا گردیدم و نگداختم
چون گهر، غلتیدنِ اشکم ز دردِ بینمیست
۳فرصتم تاکی ز بیآبی کشد رنجِ نفس
سازِ قلیانی که دارد؟ مجلسِ پیری، دمیست
۴داغ زیرِ پا و آتش بر سر و در دیده اشک
شمع را, در انجمن بودن, چه جای خرمیست؟
۵حاصلِ اشغالِ محفل، دوش پرسیدم ز شمع
گفت: افزونی نفس میسوزد و قسمت کمیست
۶سوختن، منتگداز چارهفرمایان مباد
جز به مهتابم به هرجا مینشانی، مرهمیست
۷با دو عالم آشنا، ظلم است بیکس زیستن
پیش ازین هستی غناها داشت، اکنون مبرمیست
۸آتشی کو کز چراغِ خامشمگیرد خبر
خامسوزِ داغِ دل را، سوختن هم مرهمیست
۹جز بههمچیدن، کسی را با تصرف کار نیست
گندم انبار است هر سو، لیک قحطِ آدمیست
۱۰خلق در موت و حیات از صوف و اطلس تا کفن
هرچه پوشد زین سیاهی و سفیدی، ماتمیست
۱۱تا ابد کوک است بیدل نغمهٔ سازِ جهان
اوجِ اقبال و حضیضِ فقر زیری و بمیست
۱۲