برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییست
چون آبله بالیدنم از تنگقباییست
۱در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیم
بیطاقتی نبض طلب هرزهدراییست
۲کو شور جنونیکه اسیران ادب را
در دام و قفس حسرت یک ناله رهاییست
۳فرش در دل باشکزینگوشهٔ الفت
هرجا روی از آبلهٔ پاکف پاییست
۴آرایشگل منت مشاطه ندارد
بیساختگیهای چمن حسن خداییست
۵خلوتگه وصل انجمنآرای دویی نیست
هشدارکه اندیشهٔ آغوش جداییست
۶تا رنگ قبولی به دل از نقش تمناست
گر خود همه آیینه شویکارگداییست
۷ای خاکنشینکسب ادب مفت سفالت
اندیشهٔ چینی مکن این جنس خطاییست
۸آنجاکهگل حسن حیاپرور نازست
سیر چمن آینه هم دیدهدراییست
۹فریادکه یک عمر غبارنفس ما
زد بال و ندانست که پروازکجاییست
۱۰کو صبروچه طاقتکه به صحرای محبت
در آبله پاداری و در ناله رساییست
۱۱اندیشه چمن طرحکن سجدهٔ شوقیست
امروز ندانم کف پای که حناییست
۱۲چون اشک من و دوش چکیدن چه توانکرد
سرمایهٔ اول قدمم آبلهپاییست
۱۳مجموعهٔ امکان سخنی بیش ندارد
بیدل مرو از راهکه این ساز نواییست
۱۴